5 دقیقه بعد نیسان آبی رنگی که فکرشو نمی کردی نگه داره با سوت راننده ترمز می کنه و قبول می کنه که با هم همسفر شید. دو نفری سوار ماشین میشید و راننده ای هم که از اصفهان تا نایین آوردتت میره و اون مقدار پول اضافی هم که دادی یه جورایی میشه دستمزد سوتش که واسه راننده نیسان زده!

تو صحبت هایی که با راننده داری متوجه میشی که بچه رباط کریمه! (ایول!) بار نیسانش هم روزنامه (از همینایی که اسمش رو نبری بهتره) هستش. همینجوری حرف میزنید و خیره به جاده نگاه می کنی.

راننده تشکر می کنه که باهاش همسفر شدید! چون داشته خوابش می برده و با وراجیات باعث شدی که بتونه ادامه راه رو هم بیاد! بعد از طی 200 یا 250 کیلومتر دیگه به شهر یزد می رسید. همسفر اولت تو همون میدونای اول شهر پیاده میشه و تو هم بعد از رد و بدل کردن شماره با راننده تو یکی از میدونای اصلی شهر که اسمش رو نمی دونی (و فقط چون عبور و مرورش زیاده و کلی رو گذر داره) پیاده میشی. موقع پیاده شدن راننده بهت میگه که از این به بعد هر وقت خواستی یزد یا اصفهان بری قبلش بهش زنگ بزنی تا اگه اونم مسیرش خورد با هم برید (ایول از این به بعد هزینه هام کمتر میشه :دی)

خداحافظی می کنی با راننده و میای این سمت خیابون و یه تاکسی میگیری برای نعل اسبی. جلوی در شرکت پیاده میشی و با تعجب می بینی که ساعت 8 صبح در شرکت بازه! یعنی چی شده؟

تو میری داخل شرکت و نمی دونی که همه داخل هستن! همه از دیدنت تعجب می کنن و خوشحال میشن! (نمی دونم چرا خوشحال! :دی)

تو نمی دونی که همون شب کارت تقریبا تموم میشه و یه کم بیشتر هم انجام میشه کارات و بر می گردی تهران!

تو نمی دونی که همون شب وقتی تو اتوبوس خوابی، بیدارت می کنن و میگن که پیاده شو و فکر می کنی رسیدی! بعد از پیاده شدن می بینی چند تا مامور همراه یک سگ (!) وارد اتوبوس میشن و دو دقیقه بعد میان بیرون و میگن: می تونید برید!

تو نمی دونی که فردا ساعت 5:30 صبح میرسی تهران و اول خیابون جناح تو حالت خواب و بیدار پیاده میشی از اتوبوس و تمام!

 

و این بود یزدنامه!