میرسی به ترمینال جی. این جاست که می فهمی ضرب المثل خروس بی محل یا یه چیزی شبیه به این در موردت صدق می کنه! یکی از راننده ها که بعدا می فهمی از ساعت 11 شب منتظر مسافره رو از خواب پادشاه پنجم بیدار می کنی. از جای خواب نرمش که اسم دیگه اش صندوق عقب ماشینه میاد پایین و شروع می کنید به چونه زدن سر کرایه. موقعی که می خوای راه بیفتی میفهمی که همچین هم ماشین رو دربست نگرفتی! یه نفر از ساعت 12 منتظره تا یه مسافر بیاد باهم با این ماشینه برن!

سوار میشی. به راننده میگی که دم یه سوپر مارکت نگه داره. آخه گلوت به شدت خشک شده. نگه می داره و میری سه تا کوکاکولا قوطی می خری با چند تا (بییییییییییییییییییییییییییب) میای سمت ماشین و می بینی ماشین سر جاشه. مسافر و تمام وسایلت هم همینطور، اما از راننده خبری نیست! بر میگردی سمت سوپرمارکت می بینی که راننده هم با تو داخل سوپر مارکت بوده! ( چشمای کورت رو باز کن خوب!) خلاصه راننده هم میاد و راه میفتید. کوکاکولا و چند تا بیییییییییییییییییییییییب کمکت می کنن تا بیداری رو حس نکنی. البته این وسط وراجی های راننده هم که یه دفعه حرف رو شروع می کرد و تا یه مساله رو می بستیی با حرفات یکی دیگه از نمی دونم کجاش در میاورد هم بی تاثیر نبود.

مسافر رو وسط راه پیاده می کنید. سربازه بنده خدا. هرچی به سمتی که میره نگاه می کنی پادگان نمی بینی! از راننده می پرسی که این جا که همه اش خونه است! و راننده میگه: باید یکی دو کیلومتر پیاده بره! یه بار دیگه نگاه می کنی. همه جا تاریکه و خونه های خرابه هم زیاد! بقیه اش دیگه بر بیابون! برای سرباز آرزوی سلامتی می کنی و اون ته مها به خاطر احتمال یه دقیقه سکوت برای آرامش روحش!

به راه ادامه میدی. ساعت 5:55 دقیقه میرسی به پلیس راه نایین. هرچی با راننده چک و چونه میزنی راضی نمیشه که 10 تومن دیگه بگیره و تا یزد ببردت! میگه اگه مسافر بود میریم!!! (البته به خاطر بنزین حق میدم بهش اما وقتی یاد گازسوز بودن ماشینش میفتم یه خرده مورد عنایت هم قرارش میدم) یه نیم ساعتی رو با هم به انتظار اتوبوس و یا یه ماشین سواری وایمیسید. آخه چند تومن بیشتر دادی به راننده و توافق کردین که اون برای یزد هم برات ماشین گیر بیاره با این پول! بعد از نیم ساعت یکی دیگه هم به جمع اضافه میشه. اما دریغ از ماشینی که به سمت یزد بره از این مسیر و بخواد همسفر داشته باشه. از دور گرد و خاک بلند میشه. یه ماشین به سرعت داره نزدیک میشه. یه ماشین شاسی بلند خوشرنگ. تو دلت میگی عمرا اگه وایسه! عجب سرعتی! داره جاده رو می کنه از جا! یعنی همسفر میشیم؟ (ادامه دارد . . .)