با اینکه کمی تا قسمتی از مسافرت های یک روزه بدم میاد اما خوب گاهی وقتا نمیشه پیش بینیشون کرد. مثل وقتی که ساعت 10:30 شب تصمیم میگیری که بری و ساعت 11:27 دقیقه همه چیزت آماده است و تو با ماشین به سمت ترمینال شروع به حرکت می کنی.

ساعت 12:30 میرسی ترمینال. می بینی که آخرین اتوبوس یزد هم رفته. تو این فکری که کدوم مسیر رو انتخاب کنی برای رفتن که یکی میاد کنار گوشت میگه: سواری اصفهان.

یه دفعه یه لامپ گازی بالای کله ات روشن میشه! البته نه واسه اینکه به راه حل رسیدی. واسه اینکه تصمیم می گیری که یه تجربه ی جدید از یه راه جدید داشته باشی.

میشینی توی ماشین و کمربندتو می بندی. راننده میاد و حرکت شروع میشه. همه اش چرت میزنی و هی یه ربع به یه ربع چشمات باز میشه. آخه شب قبلش هم خوب نخوابیدی.

به اصفهان که میرسی کنار یکی از میدونای شهر راننده نگه میداره و میگه از اینجا باید بری به سمت ترمینال. پیاده میشی و وسایلت رو برمیداری. بلافاصله سوار یه ماشین میشی و حرکت می کنی به سمت ترمینال جی. اصفهان رو یک بار وقتی 12 یا 13 ساله ات بوده گشتی. اونم وسطش مریض شدی و اردوی مدرسه برات خراب شده. یکی دو بار هم ازش رد شدی. اما حالا ساعت 4:30 صبحه و بیشتر می تونی شهر رو زیر نور چراغ ها ببینی.

تو راه به این فکر می کنی که چقدر خوب میشد اگه چند ساعت زودتر یا دیرتر می رسیدی می تونستی بری پیش کوروش تو خمینی شهر که بهش قول دادی بری ببینیش. خیلی سریع به فکرت میرسه که برگشتنی می بینیش.

میرسی ترمینال جی . . . (ادامه دارد)