این صحنه واقعی است! (تاریخ رخداد: بیست و پنجم مرداد 1390 )

---------------------------------------------------------

بعد از ظهر یک روز تابستانی - خارجی

در خیابان های شلوغ تهران است یا کجا نمی دانم! گیج شده ام.

قدم می زنم. صدای همیشگی موسیقی توی گوشم، ریتم قدم هایم را می سازد.

نگاهم به سمت چپ می افتد.

تورا می بینم! باورم نمی شود. چشمهایم را می بندم و باز می کنم. این که تو نیستی!

همچنان راه می روم.

باز هم چهره ای از روبرو می آید. این دیگر تو هستی. پلک می زنم. باز هم چهره ات عوض می شود.

می ایستم. اطراف را نگاه می کنم. تو . . . تو . . . تو . . . چشمهایم را با دستهای بهت زده ام میمالم.

نه تو اینجا نیستی پس چرا؟

 

من همه را، تو می بینم!

من عاشق شده ام. این دیگر دوست داشتن ساده ی بچه گانه نیست. این تمام عشق من است.

تو تمام عشق من هستی. . .