یک روز جمعه

قبل از اینکه قلیون ظهرگاهیتو بار بذاری

یه دفعه می زنه به مغزت که خیلی وقته ننوشتی و باید یه چیزی بنویسی

یه دفعه غرق میشی و دیگه هیچی نمیشنوی

جز صدای کلماتی که دیوار سرتو سوراخ می کنن و به سمت مغزت هجوم میارن

و می نویسی:

تمام ثانیه هایی
که به باور بودنت
نبودنت را در آغوش کشیدم
و تو
آسوده از دلتنگی هایم
آغوش دیگری را
می کاویدی
شاید عطری از خاطره هایمان پیدا کنی
می دانم
تو هم آنقدرها بیخیال نیستی
که من تمام یادگاری هایت را
بفروشم به غریبه ای که
هر روز موقع رفتن
درب این خانه را باز میگذارد


توحید قهرمانی
25 فروردین 1391