شاید نمی توان جلوی انتظار را گرفت

شاید نشود فکر کرد که می توانی دستت را بلند کنی و بقاپی لحظه هایی را که سر می خورند و بازی می کنند با اعصابت!

اما شاید بشود گفت که این لحظه های انتظار لعنتی برای من است!

همه آن ها را تقدیم تو می کنم. با تمام نداشته هایم.

عجب سایه ی سنگینی دارد این سکوت آیینه شکسته ی اتاقم. . .