ساعت هفت و نیم صبح است و شما در حال دیدن خواب سرنگونی پادشاه ششم و آغاز حکومت پادشاه هفتم هستید.

صدای آرامش بخش (!) تلفن از گیر و دار شعار دادن بیرونتان می کشد و چشمانتان را به حالت آماده باش در می آورد. گوشی را بر میدارید.

آن سوی خط میلاد کلمات مبهمی به کار می برد! مغزتان را رفرش می کنید و می خواهید دوباره تکرار کند:              توحید میای بریم درکه؟ (آخه اون جا هوا خنکه)

شما فقط در این فکر هستید که هرچه سریعتر گفت و گو را قطع کنید و به کمک دوستانتان که قصر پادشاه را اشغال کرده اند بپیوندید. (!)

پس می گویید: آره میام (خوب عزیز دل من یه کم فکر کن بعد جواب بده!)

میلاد می گوید که نیم ساعت دیگر حرکت خواهید کرد. شما تلفن را قطع می کنید و تازه متوجه می شوید که بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! به فنا رفته اید!

البته بعد ها متوجه می شوید که دوستانتان در سرنگونی پادشاه ششم هم دچار ضعف مدیریت شدند و بازی را سه بر دو واگذار کرده اند و شما تا چند سال آینده که دوباره همه چیز آماده شود فقط تا خواب پادشاه ششم را خواهید دید. (در اینجاست که میلاد را مورد رحمت و عنایت قرار می دهید)

ادامه ی ماجرا را روی عکس به بینندگان این پست توضیح خواهید داد:

 

اینجا در واقع محل آغاز جنایت است و شما در دلتان دارید میلاد را مورد عنایت قرار می دهید

 

ادامه ی ماجرا در ادامه ی مطلب . . .

 


 

کوچه باغ های درکه و در این جاست که شما میلاد را به صورت زبانی مورد عنایت قرار می دهید

 

عجب اسم باحالی!

 

در اینجا یاد جوانیتان می افتید و به شدت تن به آب می زنید!

 

میلاد کمی عشقولانه در می کند (شما همچنان مورد عنایتش قرار می دهید)

 

با سه تا بچه باحال رفیق می شوید و هم سفره. روز خوبی را می گذرانید اما باز هم میلاد را مورد عنایت قرار می دهید

 

یکی از بچه باحال ها (مهدی) به شدت مورد عنایت زنبوری که در ایستک مخفی شده بود قرار می گیرد و ادامه ی ماجرا . . .

 

 

از این به بعد یاد بگیرید که اول بیدار شوید و بعد تصمیم بگیرید! و گرنه شلوار دوستتان از پشت پاره می شود و تا خانه کیف شما را به پشت حمل می کند!