این شعر رو چند سال پیش شروع کرده بودم و تا یه جاهایی پیش رفته بودم. اما از اون جایی که تقریبا گمش کردم. دوباره شروع کردم به نوشتن و یه جورایی جدید شد امیدوارم بتونم ادامه بدمش

تقدیم به همه دوستای خوبم:

شهر ما پر از صدای بوق ماشینا شده
مرکز عاشقیا هم که خیابونا شده

عشقامون یکی دو روزی توی قلبا مهمونه
چون یکی از دو طرف پای قرار نمی مونه

شاعرای شهرمون حال نوشتن ندارن
توی شعرای سپید حرف سیاهی میارن

صورت مردم شهر خیلی گرفته است، پکره
مثل اینکه همه ی زندگیشون دردسره

همه توی لاکشون خوب بلدن فرو برن
جای کار و زندگی برای هم لاف بزنن

تا به مشکل می خورن قبله شونم جدا میشه
عامل تموم بدبختیاشون خدا میشه

اگه فکرت نخونه با فکر آدمای شهر
میگن این مرتده و عامل دشمنای شهر

وقتی یک ذره هم از لباس تو کوتا میشه
همینم باعث ناراحتی ابرا میشه

همه شون جم میشن و تیره میشه سقف زمین
اون یکی برق میزنه صداش میاد از توی این

آن چنان سیلی میاد پایین از اون بالا سری
تا بفهمی که دیگه مانتوی چاک دار نخری!

نون و آب و راحتی رو که میشه هر جایی دید
مشکل اصلی کجاست؟ اونو باید پیدا کنید

مشکل مردم ما مو و لباس جووناست
هرچی بد بختی داریم از سر و وضع هموناست

نفت که تو سفره مونه بهتر از این سراغ داریم؟
صد هزار مرتبه شکر مدیر عالمم شدیم!


ادامه دارد . . .