سکانس اول

روز - خارجی- دریا (رامسر)

شن های داغ ساحل به سرعت از زیر پاهایت فرار می کنند و تو با هر قدم بیشتر لذت می بری از داغیشان. کم کم خیس می شوند و این یعنی دلت را به دریا بزن.

موج ها به پاهایت بوسه می زنند و خوش آمد می گویند ورودت را به دنیای خودشان. عجب بدجنس هایی هستند. با بوسه دعوتت می کنند و وقتی کامل در دستانشان بودی می توانند هر کاری که دوست دارند با تو کنند. چقدر شبیه بعضی ها هستند!!!

جلو می روی. جلوتر . . . و باز هم جلوتر . . .

آنقدر پیش میروی که دیگر پاهایت با شن های کف دریا غریبه می شوند. غوطه ور می شوی در بی وزنی خودت.

یک دفعه فکر می کنی که به او نزدیک شده ای. سرت را زیر آب می بری و می گویی دوستت دارم. خدایا صدایم را برایش هدیه بفرست.

خدایا به تو اطمینان دارم. ببین چه جوری خودمو میسپارم دست موجا. خدایا چیکار کنم که باورت شه دوسش دارم. واقعا! نه انصافا چیکار کنم؟ ما که با هم این حرفا رو نداریم! حواست هست؟ می دونم که میشنوی. لا اقل یه جوری نشون بده.


سکانس دوم

شب - داخلی - آزادراه رشت به قزوین

داخل اتومبیل نشسته ای و به جاده خیره شده ای. تاریکی شب همه جا را گرفته و سوسوی چراغ ماشین ها خیلی دارند زور می زنند تا بشکافندش. کوروش پشت فرمان اتومبیل است و پایش را روی گاز فشار می دهد. سرعت بالای صد و بیست تاست.

انگار حسی از داخل نمی گذارد کمربند ایمنی را ببندی. به حست اعتماد می کنی!

پیچ ها را یکی بعد از دیگری پشت سر میگذارید. دو کیلومتر مانده تا رودبار. چراغ های میاشین ها حرکت نمی کنند. کوروش ترمز می کند و اتومبیل می ایستد.

انگار کسی قصد حرکت ندارد. اکثرا ماشین را خاموش کرده اند. گوشیت را برمیداری و 110 را می گیری. شخصی آن طرف خط می گوید که به دلیل برخورد یک اتوبوس با چهار سواری جاده فعلا بسته است. ماشین را خاموش می کنید.

بیرون میایی و یک سیگار روشن می کنی. کم کم اتومبیل ها روشن می شوند مثل اینکه جاده باز شده است! (به این زودی؟!!!!) دوباره داخل ماشین می نشینید. استارت. همین که می خواهید حرکت کنید و کوروش فرمان را می پیچاند . . . فرمان اتومبیل می برد (خلاص می شود)

یک صدا از درونت می گوید: شنیدم! فعلا این فرصتی رو که دادم داشته باش تا بتونی بیشتر دوستش داشته باشی. . .

امضا

خدا