درباره نویسنده
توحید قهرمانی
برای وبلاگ من در دنیای دیجیتال: عاشق بازاریابی و فروش اینترنتی! شاعر، نویسنده و خبرنگار (بودم قبلا! با کی کار داره این؟) سوابق کاری: مدیر پروژه های ویژه شبکه جهانی ایران سپهر مدیرعامل شرکت توسعه جوانی مدیر مارکتینگ شرکت سرزمین تجارت پرشین و در حال حاضر عضو کوچکی از مجموعه فنز پرشین بلاگ - - - - - | برای وبلاگ خونه زندگی من تو دنیای مجازی: واقعا ادم بدون عشق می تونه زندگی کنه؟ عشق به کارش، عشق به زندگیش، عشق به رویاهاش، عشق به یک شخص که می تونه زندگی رو متحول کنه! من عاشق کارمم، عاشق زندگیم، عاشق زیبایی، عاشق رویاهام، عاشق افکارم و عاشق . . . تغییر رو خوب می دونم. چون می تونه باعث حرکت به سمت جلو باشه. اما زندگی هر روز هزار تا رنگ جدید برای آدما داره. ممکنه طلوع امروز، رنگش با طلوع روزهای بعد برات فرق داشته باشه. اما یک چیزی رو مطمئنم و اونم اینه که هر روزی که میگذره برای ماست (منه) پس نباید از دستش بدم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • قبل از قلیون جمعه
  • سپندارمزگان؛ روز عشق
  • آتیشم بزن
  • من و تیراندازی!
  • نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش . . .
  • داشتنی من - دعوت نمایشگاه
  • بیست و دومین پست - ترانه ای ناتمام
  • تنبیه . . .
  • زیباترین شعر
  • مقدمت مبارک . . .
  • کودکان من . . .
  • غزل پوش . . .
  • طلوع من . . .
  • درکه، دو نفر!
  • شهر ما . . .
  • گر مرد رهی . . .
  • یه گاز کوچولو از زندگی
  • مبارزه با زمان
  • یزدنامه (قسمت پایانی)
  • اطلاعیه وبلاگی!
  • توهم
  • یزدنامه (قسمت دوم)
  • یزد نامه (قسمت اول)
  • من همه را، تو می بینم
  • سکوت در آیینه
  • می بینی؟! اولین پست رو برای تو شروع کردم!
کلمات کلیدی مطالب
  • برای تو (۱٥)
  • برای خودم (۱٤)
  • برای همه (٩)
  • برای بچه هام (٤)
  • سفرنامه (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
دوستان من
  • طراحی دکوراسیون
  • سئو
  • سئو
  • سپهر هاست
  • هاست نا محدود
  • هاست لینوکس
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خونه زندگی من تو دنیای مجازی
قبل از قلیون جمعه
نویسنده: توحید قهرمانی - ۱۳٩۱/۱/٢٦

یک روز جمعه

قبل از اینکه قلیون ظهرگاهیتو بار بذاری

یه دفعه می زنه به مغزت که خیلی وقته ننوشتی و باید یه چیزی بنویسی

یه دفعه غرق میشی و دیگه هیچی نمیشنوی

جز صدای کلماتی که دیوار سرتو سوراخ می کنن و به سمت مغزت هجوم میارن

و می نویسی:

تمام ثانیه هایی
که به باور بودنت
نبودنت را در آغوش کشیدم
و تو
آسوده از دلتنگی هایم
آغوش دیگری را
می کاویدی
شاید عطری از خاطره هایمان پیدا کنی
می دانم
تو هم آنقدرها بیخیال نیستی
که من تمام یادگاری هایت را
بفروشم به غریبه ای که
هر روز موقع رفتن
درب این خانه را باز میگذارد


توحید قهرمانی
25 فروردین 1391

نظرات ()



سپندارمزگان؛ روز عشق
نویسنده: توحید قهرمانی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

  به نقل از پورتال آفتاب

والنتاین (۲۶ بهمن) یا سپندار مذگان (۲۹ بهمن) چند سالی است نزدیک ۲۶ بهمن ماه (۱۴ فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های کالاهای فانتزی شلوغ می شود. همه جا نام Valentine به گوش می خورد. از هر بچه ای که درباره والنتاین پرسش کنی می داند که "در سده سوم میلادی که برابر با آغاز شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس باورهای شگفتی داشته است، برای نمونه سربازی خوب خواهد جنگید که زن نگرفته باشد.



ادامه مطلب ...
نظرات ()



آتیشم بزن
نویسنده: توحید قهرمانی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

 

شاید یه راهی باشه که این فاصله کوتاه شه

قلب تو واسه یه ثانیه با حس من همراه شه

 

شاید یه راهی باشه تشویشمو کم تر کنی

یه عمر عاشق توام یه لحظه با من سر کنی

 

تو نیستی و بدون تو با گریه خلوت می کنم

دارم به صحبت کردن با عکس عادت می کنم

 

تو نیستی و بدون تو دچار بی قراریم

بی تو از این سایه ها و از خودم فراریم

 

برگرد و آتیشم بزن کی گفته که من مانعم

تنها بذار ببینمت من به همینم قانعم

 

تو نیستی و این فاصله آتیش به جونم میزنه

تصور لبخند تو هرجا که هستم با منه

 

----------------------------------------------------------------

دانلود آهنگ آتیشم بزن بابک جهانبخش

 

 

 

نظرات ()



من و تیراندازی!
نویسنده: توحید قهرمانی - ۱۳٩٠/۸/۱

البته آخرشم نشد اون هلی کوپتری که بالا سرمون می چرخید رو بزنم :دی

 

البته هلیکوپتر نبود جایروکوب یا مایروکوب یه کوب داشت آخرش بالاخره :دی ( توحید جان دلبندم اسمش جایرو پلن بود :دی )

 

 

 

جای همه تون خالی :دی هیجانش خوب بود انصافا!!! :دی

 

نظرات ()



نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش . . .
نویسنده: توحید قهرمانی - ۱۳٩٠/٧/۱٧

 

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود


زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

اما من دیگر:



احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.

احتیاجی ندارم که توحامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.

به
من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا
نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت
آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و
درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.

امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.

حقوقم
را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به
قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری
می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه
مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست و
همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.

 

منبع: گل آقا

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »